|
چراغ ديده به راحت |
من امشب..
نمی دونمم چمه...فقط یک بغض نشکفته داره گلومو پاره می کنه..
دوباره زنده ام می کنی؟
وقتی رفتی بیتاب ترین پنجره در دست هایم گریست
و پرستوهای مهاجر بانگ رفتن سر دادند و ققنوس پیر
به انتظار آتش معبد نشست وقتی رفتی
چهارچوب پنجره دلم بسته شد
و خواب زمستانی شکوفه ها همیشگی شد...
گرچه رفتی و حضورم را به دست باد سپردی و مهتاب شب
گیسوانش را به دست اقاقیای زمستانی سپرد...
کاش می دانستی بدون تو دیگر حتی خورشید توان تابیدن ندارد
بدون حضور تو دیگر شقایقی نمی روید...
خودت می دانی ما بدون هم مصداق خورشید و ماهیم...
خودت بگو دوباره چشمانت نصیب من خواهند شد؟
خودت بگو معجزه نفس هایت دوباره مرا زنده خواهد کرد؟
دستان خورشیدیت مرا از زیر خروارها خاک بیرون خواند آورد؟
خودت بگو عروس مرده دوباره رنگ زندگی خواهد دید؟
خودت جوابم را به دست شاپرک ها بسپار تا برایم....
ما هردو برای هم...
و بعد از رفتنت...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی...
ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم...
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
پس از یک جستجوی نقره ای...
در کوچه های آبی احساس...
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید...
با حسرت جدا کردم...
و به دست باد و شقایق سپردم..
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی...
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم...
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم...
همین بود آخرین حرفت...
و برای من ماند باز همان حسرت ماهی ها
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت...
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب...
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...
نمی دانم چرا رفتی...
نمی دانم چرا شاید خطا کردم...
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی...
نمی دانم کجا تاکی برای چه...
ولی رفتی و بعد از رفتنت...
باران چه معصومانه می بارد...
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت...
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد...
من بی تو تمام هستی هم از دست خواهد رفت...
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد...
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد...
ولی هیچکس نفهمید تو برای من جاودانه شدی..
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد...
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟...
.
.
.
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل...
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز...
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
