درد دل من برای خودت   

 

سلام...آری سلام بر تویی که می دانی کیستم .

 دوباره دل هوای با تو بودن کرده نمی توانم اشک

هایم را کنترل کنم ... امشب ...

می دانی چه می گویم تویی که خود از دل پاره شده ام با خبری تو

که خود انتظار را می دانی تو که خود...

امشب دلم دوباره هوایت را کرده آری امشب باز مثل

هرشب می نگارم همراه قطره های چشمانم تا شاید از خنکای آن

واژه هایی که می نگارم پیچکی شوند و باز نامت را پر از اقاقیای مهربانی...

 می دانم ازمن خسته شده ای می دانم مهربانم چقدر

سخت است نگاریدن وقتی تک تک سلول های وجودت

 نام کسی را می خوانند که با هر تپش

قلبت بودنش را آرزومی کنی...

آری تویی که هرشب دوباره دلم برای حرمت چشمانت تنگ می شود

و باز دل دیوانه ام دلتنگ شیفتگیت.وقتی با نامت قشنگ ترین

سمفونی های دنیا را می نوازم

تا زمانی که حتی بتهوون نیز به بودن نواهایش شک می کند.

آری منی که مات تصویر تو ام آری

منی که حال دیگر هرشب به جای خواب باید برای تو بنویسم برای تو تو تو ...

حرف بزنم و برای تو..آری! کاش می مردم و این لحظه هارا نظاره گر نبودم

 تویی که عشقم را از میان نگاه ساده ام نخواندی...

بی تو اسیرم می دانی بی تو می میرم تن ملتهب عاشق

 زیبایی محو کننده مهتاب شب

 دل بیدار من و عطر نگاه تو امشب دل هوای با تو بودن دارد

 چشمه اشکانم نمی ایستد امشب زمان هم جاریست...

امشب درد دل می کنم برای دل تو برای تویی که می دانم به خاطر تو مانده

ام وقتی لحظه ای درنگنکردی برای دیدن دل ساده و عاشقم

من ، من، من بودم می دانی؟ می دانی کجا می نگارم؟

 جایی که قراربود خانه عشقمان شود و حال چراغ دیده بر راهت مانده و

خاکستر وجود من وقتی مثل قطره های اشک از چشمانت افتادم

 وقتی آرزوی من این بود که برایت چتری از عشق نیلوفریم بسازم

تا در سایه آن چتر برای هم بمانیم ... چه می شد معجزه رنگین

کمان ، امشب برای من بود؟چه می شد که برای سرسپردگی هایت...

آری امروز من مانده ام همراه با خاطره مهربانی هایی بود آری بود...

 دیوانه شده ام مجنون شده ام دیگر حال خودم را

نمی فهمم. زمانی که حس کردم بودنم تضاد همیشگی بودنت خواهد بود

 زمانی که حس کردم بودنم غم را میان لبان لعل افشان تو می آورد

و تو آری تو را عشق من صاحب مقدس ترین واژه خدا

را می آزارم راهی بجز رفتن نماند آری رفتن برای خوبی تو...

کاش می دانستی چقدر دلتنگم به

اندازه فاصله بینمان که زمانی این فاصله به اندازه ای بود

که نفس هایت را میان چشمانم حس می کردم...

کاش می گفتی این بغض نشکفته تا کی شکفته خواهد شد..آری فرشته مرگ ...

آری فرشته ی...من بی تو به کدامین سرزمین پناه ببرم؟

از دنیای بی تو بیزارم دنیا میان دستان من

است وقتی می خندی و من با خنده ی تو دوباره عطر سیب قرمز را می شنوم...

آری امشب درختی خشکیده ام و من هنوز در تردید

که آیا گریزی از این فاصله ها بود؟

حال نفس خیال چشمانی که تنهایم گذاشتند و آری هرشب میان

انبوه سکوت و دیدن چشمان بهاریت که به پاکی

خدا قسم برایم حرف می زنند می نگارم عکس های یادگاریت را

به تکه گوشت میان سینه ام می فشارم و با هر دم و باز دم آغوشت را حس می کنم

می دانم که می دانی دلم تنگ شده دلم

تنگ شده دلم تنگ شده دلم تنگ شده دلم تنگ شده دلم تنگ شده دلم تنگ شده

به اندازه تمام دلتنگی های دنیا دلم تنگ شده... می خواهمت

می خواهمت می خواهمت می خواهمت می خواهمت می خواهمت ...

 آری تاراج چشمان عاشقم و حال اشک هایی که میهمان صفحه سخت

این دستگاه آهنی می شوند چقدر دست هات و کم دارم چقدر دلتنگ

چشماتم محو تماشای تو

نمی توانم نبودنت را باور کنم نمی توانم دیگر جانی برایم نمانده است

 کاش می فهمیدیم امشب دوباره ازآن دوباره ها شدم کاش

 حاشیه های کتاب هایم را می دیدی همه جا استشمامت می کنم یاس بهاری من...

همه جا حتی حال که می نگارم میان آغوش سردم دستان گرمت را آری

چشمانت را می بینم که همان قرارهای همیشگیمان را یاداوری می کنند

 من برای تو و تو برای من و دنیا برای ما می دانم که می دانی و کاش....

      عاشق تو بازم بی قراره تو شب دلتنگی چشمات


   من و درگیر خودت کن...   

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

 با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه

هرشب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

 با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

چشمات و ازمن برندارمن مات تصویرتوام

 تو همین اینجایی همیشه با تو شب شکل یک رویاست

آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست

 تو همین جایی وهر روزمن به تنهایی دچارم

من و نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

 با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشمات و از من برندارمن مات تصویر تو ام