شوک دهنده الکتريکی   

پليس دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس، يک دانشجوی ايرانی را چند بار هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار داد و بازداشت کرد.
نام اين دانشجو مصطفی طباطبائی نژاد و سن او 23 سال اعلام شده است.

آن گونه که شاهدان عينی به خبرنگاران گفته اند، ساعت يازده و نيم سه شنبه شب (چهاردهم نوامبر) در کتابخانه موسوم به پاول، مأموران انتظامات دانشگاه که به صورت اتفاقی کارتهای دانشجويان را که بايد برای ورود به دانشگاه همراه داشته باشند کنترل می کردند، هنگامی که به اين دانشجو که پشت يک دستگاه رايانه نشسته بود رسيدند و از او خواستند کارت خود را نشان دهد، او حاضر به نشان دادن کارت نشد و حاضر نشد کتابخانه را فوراً ترک کند.

مأموران انتظامات دانشگاه سپس کتابخانه را ترک کردند و چند دقيقه بعد مأموران پليس وارد کتابخانه شدند تا او را از محل خارج کنند.

آن گونه که شاهدان عينی می گويند، مصطفی طباطبائی نژاد کوله پشتی خود را برداشته و در حال حرکت بسوی در خروجی بود که يکی از مأموران پليس بازوی او را گرفت و آقای طباطبائی نژاد فريادکنان از او خواست که بازويش را رها کند.

اما مأموران پليس دانشگاه می گويند که آقای طباطبائی نژاد در برابر دستور آنان مبنی بر خروج وی از کتابخانه يا نشان دادن کارت شناسائی مقاومت می کرده و هنگامی که سعی کردند او را از کتابخانه خارج کنند مقاومت کرد و ديگران را نيز به پيوستن به خود فراخواند.

مأموران پليس سپس مصطفی طباطبائی نژاد را هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار دارند که او بر زمين افتاد و ناله کنان به مأموران پليس گفت که مشکل جسمی دارد.

تصوير ويدئويی اين حادثه روی سايتهای اينترنتی قرار داده شده و در آن صدای مصطفی طباطبائی نژاد به گوش می رسد که خطاب به مأموران پليس می گويد: "اين طوری به قانون اقدام ميهن پرستانه عمل می کنيد؟ اين طوری از قدرت لعنتی تان سوء استفاده می کنيد؟"

در اين ويدئو مأموران پليس چند بار اين دانشجو را هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار می دهند و سپس به او که بر زمين افتاده دستور می دهند برخيزد.

مأموران پليس همچنين به او می گويند مقاومت نکند و او فرياد می زند که من مقاومت نمی کنم.

ديگر دانشجويان حاضر در کتابخانه نيز پيوسته از مأموران پليس می خواهند که اين کار را متوقف کنند اما مأموران پليس خطاب به آنان می گويند که فاصله بگيرند و گرنه هرکس را که نزديک شود هدف شوک الکتريکی قرار می دهند.

يکی از دانشجويان حاضر در محل به نشريه داخلی دانشگاه کاليفرنيا گفته که هنگامی که از يکی از مأموران پليس خواست کارت شناسايی خود را نشان دهد و نامش را بگويد، مأمور پليس او را تهديد به حمله با شوک دهنده الکتريکی کرد.

مسئولان دانشگاه در حال بررسی واقعه اند و آقای طباطبائی نژاد نيز پس از آنکه تحت عنوان ايجاد مانع و تأخير در برابر انجام وظيفه مأمور پليس اخطار دريافت کرد از بازداشت خارج شد.

Iranian-American Student Abused By UCLA UCPD With Tazer GUN

http://www.youtube.com/watch?v=m3GstYOIc0I&eurl=


   حلقه گم شده   

می خواستم با تو همیشه همسفر باشم
تنهــــا برای مردن از تو پیش تر باشم
نامهربانی می کنی با مــــن بگو دیگر
تاکی به دنبــــــــال نگاهت دربدرباشـم
حالا که سهم آسمـان با تو بودن نیست
بگذار در کنــج قفس بی بال و پر باشم
باهرم چشمـــانت بسوزان تاروپودم را
آتش بزن تا بگیریم ، شعـــله ور باشم
طاقت نمی آرد دل دیـــوانــه ام بی تــــو
دیگرمخواه ازحال وروزت بی خبرباشم

   بی نام تو هرگز   

همه چیز را از خدا بخواه که اگر بدهد نعمت است اگر ندهد حکمت
و
هیچ چیز را بنده خدا نخواه که اگر بدهد منت است و اگر ندهد ذلت



نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت..
لحظه های تلخی که درنبودنت سپری شد..
و لحظه های انتظاری که
برای ديدنت به برگ های ورقخورده کتاب عمر
و زنگيم سپرده می شود..
برای تو می نويسم تو که برايم
عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني...
بهار و سبزه های خيس و عطرها و پرنده ها به پايان می رسند
حتی شعرهاو شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده می شوند
اما آن بهاری که به پايان نميرسد.. تويی!!!
تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم
حس با تو بودن را به قلبم می کشانم

   و اما من ...   


به شفق نگاه كن كه رنگ سورمه اي آن تسلي دردهاي من است.
به فلق نگاه كن كه سرخي آن سرخي چشمان من است از فرط گريه.
به صدف دريا گوش كن  كه صداي بهم خوردن امواج عشق در آنها طوفان زندگي من است.
به كشتي هاي گذرا از دريا نگاه كن كه عمر همچون گذر آنها مي گذرد.
به ژاله گل نگاه كن تا شيشه چشمان مرا ببيني.
به من برگرد تا فرياد عشقم را از سرزمين هاي نزديك بشنويدر ميان احساس بودن و رفتن،
در ميان چك چك باران،
در ميان چشمان تو،
در ميان حرفهاي تو،
در ميان گناهان معصوم،
در ميان دروغهاي طلائي،
در ميان احساسات زود باور،
در ميان سيلي زمان،
در ميان تازيانه باد،
در ميان عطر تو و نفسهاي تو،
در ميان كوچه باغهاي تنهائي با هم بودن،
در ميان اظطرابهاي جدائي،
در ميان بي پروائي و عذاب وجدان،
در ميان ترس نابود شدن
 در ميان سكوت پروردگار،
در ميان نگاه هاي  بي رحم او،
در ميان تنش هاي محبت،
در ميان جاده هاي بي انتها،
در ميان نگراني هاي تو،
در ميان قلب گرفته تو،
در ميان هق هق بي صداي تو،
در ميان كودكي و بلوغ تو،
در ميان صداي قدمهاي نامعلوم تو،
در ميان ترس از دست دادن تو،
در ميان جنگلهاي ارغواني سرزمين تو،
در ميان خواهشهاي عقل
 در ميان غرش سرنوشت،
در ميان آزمايشي الهي،
در ميان شكستي تلخ،
در ميان خواستن و نداشتن تو،
در ميان طلوع و غروب سرخ،
در ميان اندوه بي پايان تو و
در مرداب چشمان تو گرفتارم

   زندگي   

زندگي يک آرزوي دور نيست، زندگي يک جستجوي کور نيست، زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن زندگي افسانه نيست ،گوش کن دريا صدايت مي زند، هر چه نا پيدا صدايت مي زند، جنگل خاموش مي داند تو را با صدايي سبز مي خواند تو را، زير باران آتشي در جان توست قمري تنهايي دستان توست، پيله پروانه از دنيا جداست زندگي يک مقصد بي انتهاست، هيچ جايي انتهاي راه نيست اين تمامش ماجراي زندگيست