دیگه عکساتم مرهم این دل نمیشه...

به تو مدیــــــــــــــــــــــــــونم که کُشتی دلَمو واسه همیشــــــــــــته :|

.

.

.

خسته ام...چه وزنی داره زمان اینجــــــــــــــــــــــــا

دلــــــــــــــــــــــــم تنگه :|


   نفرین به سفــــــر   

 

 آسمان چشم او آیینه کیست

 آنکه چون آیینه با من رو برو بود

 دردو نفرین ,دردو نفرین بر سفر باد

 سرنوشت این جدایی دست او بود

 گریه مکن که سرنوشت

 گر مرا از تو جدا کرد

 عاقبت دلهایمان با غم هم آشنا کرد

 چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود

 دردو نفرین بر سفر این گناه از دست او بود
 
 ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد

 ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد

 ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود.

 آنچه کردی با دل من قصه سنگو سبو بود

 من گلی پژ مرده بودم گر تورا صد رنگو بو بود.

 ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود

 ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد

  ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد

 ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود


   این منم..   

 

منـــــــــــــ در ازدحام سکوت اقاقیا

من در فراسوی حرکت مسکوت ثانیه ها

به دنبال واق واق سگــــــــــــــــــــــــــــــی رها شده از بند دیوانگی

در هیاهوی گم شدن و جنگ برای یک تکه خوشی

خود را به سکون لرزاننده ی انگشتان تاک می سپارم

و در حسرت آغوش وحشیانه گربه همسایه

قارقار کلاغ ها را معنای مرگِ شامگاه کویر می کنم

من می دانم پایان هر آغازی سر انجام به دشت نرگس ها ختم می شود

و درست زمانی که دیگر نه امـــــــــــــــــــــــــــیدی هست و نه انتظار

معجزه اتفاق می افتد...


   بی مقدمه برای تو...تولدت مبارک   

 

 

  تو خوشبختی همین بسه برای من...

  امسال اینجا میون جنگ برای آزادی و خون های ناحق

  به زمین ریخته می خواهم از بهاری شدن زمستان بگویم

  از تو از بودنت و از لحظه آمدنت میان این دنیا درس بیست و ...سال قبل

  دوباره هستم اینجا برای از تو گفتن و جشن چند ساعته تولدی

  که همراه با شمع های کوچک خاموش تدارک دیده ام

  متولد بهترین روز خدایم تولدت مبارک

   احسان من ، در شعاع چشم های من تنها تویی که میان

  سایه های ساکن لحظه چرخ می زنی ... تنها تو

  میان سکوت شبنم و پچ پچ های شبانه جیرجیرک ها ...

   تنها تویی که به احترام بودنت به احترام حضورت

   درختان از خواب پاییزی بر می خیزند ماهیان به سلامتیت کف می زنند

   و ستاره ها دور کهکشان را چراغانی می کنند...

  می بینی تا چه اندازه عزیزی؟

  من به دستار نگاهت دل خود را سپردم و تنها هستی ام همان

  پاک ترین دل دنیا را تقدیمت کردم اما...

  هنوز زمستان با سرمای کرخت کننده اش با یاد تو

  گرمای ظهر تابستان به وجودم می بخشد و امروز

  لحظه ای که حسرت بودنم کنارت را باید تنها

   با بال شاپرک ها قاب دیوار اتاقم کنم...

   من اینجا و تو آنجا و کنارت به جای من...

   چه کسی با همه قلبش بغض شبت را باز کرد؟

   چه کسی حالتو فهمید و باهات مدارا کرد؟...

   باشه برو حرفی نیست...حالا که دلت رفته

   شکوفه بهار نارنج من سمبل همه لحظات عاشقان

   شبنم بر برگ های لطیف گل ها و روشن کننده کسوف تنهایی شب ...

               آمدنت...لمس بودنت مبارک

   بوی تو بوی یاس های ارغوانی بوی تو بوی دلتنگی های کودکانه

   و سایه ات طپش قلب بیمار این کویر بی آب

   راز جنگل میان چشمانت و جوانه گندم ساغر التماس گونه های من...

   بزرگ شدی قهرمان داستان های کودکانه من ..

   تو بزرگ شدی و من کوچک پابهپای شمع تولدت آب می شوم

  ما عاشق هم بودیم نه حسی مثل یک عادت...خودت خوب می دانی

  من می خواهم همیشه عاشق بمانم...

  از خدا چیزی نخواستم به جز عشقی به یادگار.

   .حال پیشکش تو و قدم هایت تا تنهایم بگذاری...

  نمی خواهم فنا شده ی عشق من باشی...وقتی خندیدی به

   اشک هایم دلم از تو شکست..

  وقتی که گفتی توی دنیای تو نیستم...

  شکوفه بهار نارنج من منت نهادی بر دهمین ماه سال  

  ثابت کردی به همه ساکنان کویری این دنیا که گاهی

   با حضور یک گل هم بهار زودتر از همیشه می آید...

    وای احسان من امروز بیست و چند هزار بار از خدا

  خوشبختیت را می خواهم و همه همه خنده هایم را نذر

  آسمانی ماندنت می کنم و به ضریح طلایی

   معبد عشق خدا گره می زنم تا ...

  

  تو همانی باشی که باید باشی

  خدا امروز به حرمت حضور تو بیست و چند ت 

  درخت سیب سرخ می کارم ....

  و بیست و چند کبوتر جامانده از راه را سر و سامان می دهم..

  می دانی ...تا بیست و چند سال دوستت دارم...

  احسان من سبزترین ساقه های ابریشم را با دستان

  خورشید گره می زنم تا همه آسمان ها بدانند آمدنت

  جشن اهورا مزدایی برای منتظرین طلوع بهار بود و

   گل مغرور قشنگ من حضورت لمس طلایی پلک ستاره ها

   برای نقره باران خنده های مست صورتیت....

   زیبای من تولدت مبارک

   دلتنگی های کودکانه ام بی نهایت تو را حدس زد ...

   گمان بیهوده برده بودم به درک تو...

    قایق با هم بودنمان امروز اینجا و آن روز آن جا بالاخره به گل نشست...

   چه بخواهم و نخواهم باید بروی

        دلواپستم...

   میان همه شبهایی که بهانه ات را می گیرم

  و همه خاطره هایی که سر بریده می شوند..

   طعنه نزن به گریه هایم...

  رسمش این نبود...آهای زمین می شنوی؟؟؟؟

  آهای زمین یک لحظه تو نفس نزن...

 نچرخ تا آروم بگیره یک آدم شکسته تن..

  قرارمون عبور از لحظه ها بود ...با هم...

  به خاطر همه آینده ... گفتی تا آخر می مانی و تنهایم نمی گذاری...

  داغ عشقت می ماند بر دلم تا ابدیت...

  چه ارزان فروختیم شاید به یک نگاه عاشقانه..

  من که باختم اما آرزویم نباختن ابدی توست...تو که نیستی

  دیگه بهانه ای برای ماندن باقی نمی ماند

  برو ولی خاطره هایم را دور نریز اگرچه جای حلقه هایمان...

  دلواپستم ببین امشب به یاد تو فقط از گریه می بارم ...

  حلالم کن می دانی که دل بی طاقتی دارم تماشا کن چراغی را

   که به تاریکی فرستادی و میان رفتن و ماندن رفتن را برگزیدی

   زیبای من متولد بهترین روز خدایم...تولدت مبارک

  دلم می خواهد آب شم در گستره افق آنجا که دریا به آخر

  می رسد و آسمان آغاز می شود و تو...

  هر شب میان خواب هایم با همه خاطراتت مثل واقعیت

  مثل همه لحظه های بودن اما ساعت 4صبح پریدن

   از خواب و بالشت خیس از اشک...

   احسان من...شکوفه بهار نارنج من خدا کند که بدانی چقدر

   محتاج است نگاه خسته من بر دعای چشمانت...

   من همیشه قبل از اینکه بخواهد بارانی ببارد از

   پچ پچ کلاغ ها می شنوم که تو 1جای خیلی دور دلت

  سخت گرفته است و آنکه کنارت می ماند هم راهی برای شکستن

   این سکوت نمی یابد...کاش بودم..یادت که هست آن روزها..

   بس که که از تو نام بردم حتی نفس هایم هم بوی تو را گرفته است

  چه سخت و طاقت فرساست  آن کسی که می گفت

  می میرد برای تو و نگاه پاکت...یک روز برای همیشه 

  چشمانت را میان سردی صخره های سترگ نا امیدی چال کند..

  احسان ... نیستی شب هایی که بهانه گیری چشمانم

   آغاز می شود برای بودنت

  اگر رفتی اگر حتی برای ماندن و دیدن سرنوشت

  اشک های من صبر نکردی من رسیدم به آخر به نقطه سر خط

  و تو رسیدی به یک زندگی و سرنوشتی تازه..

  بدون من و یک نفر آنجا..

  وقتی داشتم می رفتم پایم و دلم لابه لای حرف های

  قشنگت گیر کرد من پربسته تر از آن بودم که خرفی بزنم

   و دلی را برنجانم ...خاطرات تو را بر خاطرات نسیم صبا

   گره زدم و یادت و نگاهت را تا ابد بر دلم سنجاق کردم که

   کسی نتواند جز من برای گریه هایت چتری باشد..

   من اینجا بی رحمم بی رحم و تو آنجا می خندی و من ...

   من می فهمم چه شیرین است تلخی گذشتن از خود

   این همه پیچ این همه...این همه چراغ و این

  همه علامت و همچنان استواری در وفادار ماندن

   ...به راهم ... به خودم...به هدفم...به تو..آری به تو

  راز زندگی من ...حلقه های مداوم...جای خالی حلقه ها...

   و این همه سال وفاداری

  از سرمای زمین دلم گرفته انگار تمام وجودم تمام روحم

   در انجماد لحظه ها یخ زده است..می بوسم عکست را...

   یادگار همه لحظه ها

   پا به سر دلشوره ام و سر آسیمگی و دلواپسی..

. اما ته دلم یک اشتیاق موهوم ناشناخته هم غنج می رود

   آتش به جان همه جارا سرک می کشم زلال ترین شبنم

   را از گونه های گل سرخ نمی دانم کدام سیاره بر می گیرم

   دو مشت خاک از بلندترین قله ها بر می دارم برای بلندای

   شانه هایت طالع شدن آفتاب را در قنوت دست هایم آرام

   می گشایم تا سپیده دم پیشانیت را رج بزند و پری واره ای

   که با آن همه چشم آشفتگی و وسواسم را نگاه می کند

   قدری از گیسوی هزارو یک شبش را در بافه ای

   از نور می پیچد  و می دهدم

   تا ابریشم ترین گیسو از آن تو باشد...

  آخر او هم می داند که من همه خنده هایم

  را نذر کرده ام تا تو همان باشی که باید باشی...

  تمام خواب من..تمام مساحت شب همین چهار قدم است

  که از تو دور می شوم ..دور می شوم و دلم هری می ریزد

  سرآسیمه از خواب می پرم ...گنگ و مبهم و گیجم و

   انگار آرزوهایم درد می کنند...

  قلبم انگار در سینه جابه جا نمی شود نفس هایم به

   شماره افتاده اند یادم می آید که تمام خنده هایم را نذر کرده ام

   نذر کرده ام تا تو همانی باشی که باید باشی.

  .آرام می گیرم و بر می گردم به فردایی که قرار است

  چشم های تو در آن متولد شوند . آرام می گیرم و می خوابم

   شاید دوباره مهمان لحظه های آسودگی ام شوی

  من با گم شدن مانوسم جایی که در خلوت خود می گریی

  و در سکوت حقیرانه خود با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم

   می کنی و با زندگی می جنگی..با زندگی و با خودت..

  با منیّت حقیقی ات ...با خواسته های واقعی ات و عاقبت

  گم می شوی جایی میان سرنوشت و جبر و

  اختیار و خواسته های انسانیت..

   من در تردید زندگی کرده ام! جایی که میان رفتن و ماندن معلقی ..

   جایی که از درد عشقی می سوزی که از آن نه گریزی هست

   و نه پناهی.سر بر شانه هم گذاشتن و گریستن را باور ندارم .

    کدام شانه ؟ کدام گریه صادقانه؟

   گریستن برای کدام قلب که چشم هایش حلقه

      دو کره خاکی نباشد؟ از درد با که گفتن؟

     که فردا نیشخند زهر آگینش خنجر عاطفه های سردت نباشد ؟

   هیچ باوری را باور ندارم باور کدام مهربانی که فرد

   نامهربانیش به ناباوری گرفتارت نکند؟

   باور کدام نگاه عاشقانه که فردا در هجوم رنگ و هیاهو

    رنگ سرد بی مهری نگیرد؟

    باور کدام کلام عاشقانه که فردا در گذر زمان

   رنگ اجبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟

   دل بستن را باور ندارم با این همه گاهی عجیب

   دلم هوایت را می کند هوای تو را که چون من

   زخم خورده خنجر عاطفه های گنگ و نا معلومی ...

  هوای تو را که چون من تسلیم شدن به

  سرنوشت را خوب می شناسی

  هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض

   گلویت را در تاریکی شب بر بالش آرزوهایت رها می کنی

    و برای درمان بلای عشقی که مبتلایت کرده از من می گریزی...

   نمی دانی و باور نمی کنی ولی گاهی که آسمان دلم بارانی است

  عجیب هوای با تو باریدن می کنم .

  چه کسی باور می کند که بی تو ، برای تو ، 

   بی صدا گریستن هنوز هم برای من با طراوت ترین بارش دنیاست

   و چه کسی باور می کند که در میان قاب پنجره های

   خالی ولعی که مرا سیری ناپذیر به منظره خالی و دودزده ی

  مقابل خیره می کند تصویر خیالی از نگاه گرم و عاشق توست 

  نگاه گرم و مهربانی که از دنیایی عاطفه سبز است و باری

   دوباره روئیدن محتاج تنها یک بارش دیگر است..

  چه کسی باور می کند که اینقدر محتاج با تو گفتن و

  از تو شنیدن باشم؟ چه کسی حتی خود تو...؟

   آری ، من با گم شدن مانوسم جایی است که

  با آشناترین آشنایت هم غریب می مانی...

   آزاده منم که از همه عالم بریده ام..

  جایی که در اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی

   که برایت گنگ و نا مفهومند چیزی نمی بینی...چیزی نمی شنوی..

  آری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست من آن را می شناسم

  آشنای پلیدی است..نه مرزی دارد و نه گریزگاهی

  نه سایه است و نه آفتاب .. گریز از خویش است و پناه بردن به هی

   فرار می کنی از آنچه نمی دانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی..

 . فریاد می کشی...اشک می ریزی و نگاهت می کنند

  اما صدایت را نمی شنوند اشک هایت را نمی بینند تو

  را در آغوش می گیرند اما طپش قلبت را نمی شنوند ..

   چه حس غریبی است احساس می کنی

  چقدر غریب مانده ای...

  تو را می پرسند از آنچه که تو را بر آن جوابی نیست ..

  در خویش می شکنی خرد می شوی کسی صدای شکستنت 

  را نمی شنود به زانو در می آیی به زمین می افتی

  اما کسی غروب غرور زندگی را در چشمانت نمی بیند

   بیزاری وجودت را می گیرد .. لبخندشان را پوزخند تمسخر می بینی ...

  از تو می گریزند و تو از همیشه تنهاتر می شوی و

   تنهایی بر بی کسی ات می گریی ... زبان ستاره ها می گیرد

  آری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست من آن را می شناسم

  آشنای پلیدی است..من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم..

  من و تو آن را در غروبی سرد با هم گریسته ایم

   من و تو آن را بارها و بارها با هم گریسته ایم...

 

    اولین بیت از شعر جدیدی که واست گفتم :

 

 

                 باز هم برگ تقویمم تکرار تو را چشمک زد    

              با همان چشم که چشمان مرا ماتم زد..

             

             احسان من... تولدت ...لمس بودنت مبارک

 

 

    پی نوشت 1 :

 

  نمی دونستم باید برای امروز بنویسم یا نه.اما نوشتم مثل همیشه.

.  نمی دونم هنوز میای اینجا یا نه..چرا احسان؟

   به چی فروختیم؟ به یک نگاه عاشقونه جدید؟

 

   به یک نگاه دلبرانه؟ به چی ؟ به کی؟

  چرا اون روز بعد از اون همه مدت گذاشتی تا ببینمت ؟

  دلیل نگه داشتن اون همه کاغذ پاره تاریخ امتحانام چی بود؟

  اینکه گفتی می مونی اینکه گفتی همه این مدت...

   رسم وفا این نبود این که بگی دوستم داری و

   ...بری..می دونستی

  می دونستی همه زندگیمو...می دونستی کم نبود واسم اینجا..

 

  می دونستی جنگیدم به خاطر تو...

  شبایی که تا صبح باهم بیدار بودیم شبای امتحانات.. 

    پی نوشت 2 :

  کتک خوردم تو درگیری های دانشگاه

  روز عاشورا یاد عاشورای اون سال افتادم یادته داشتیم

   با هم صحبت می کردیم وتو داشتی غذای ظهر عاشورا

  رو کمک می کردی؟ یادته 2تامون چی از امام حسین خواستیم؟

   الان خوشبختی نه؟ با همون کسی که الان..

   شاید خیلی وقته پاک شدم از ذهنت..

  به اندازه انجماد همه لحظات خسته ام.

   ..کاش بودی..بوسیدمت و  عکست و گذاشتم رو قلبم..

     حالا لحظه ها با بی قراری می گذرن

  حالا عکست مثل همیشه بازم رو قلبمه..

   کاش می دونستی من تنها کسیم که...

    بیخیال ...

  خوشحالم که خوشبختی..

 

 نذر خوشبختی همیشگیت کردم همه خوشبختیمو

 

          اگه رفتی اگه سرنوشت اشکهامو ندیدی

      من به نقطه سر خط تو به سرنوشت تازه ای رسیدی

 

                                                 آخرین کلام :

                            متولد بهترین روز خدا تولدت مبارک

 

                                        

                                فرشته  ١٣/١٠/١٣٨٨

 

 

 


   به بهانه تولد 21 سالگیم   

 

 

خسته ام بیشتر از اونی که فکرشو بکنی...درست امروز روز تولدم

نمی دونم چرا این حرفا

رو می زنم شاید این بار واسه دل خودم میگم تو که دیگه نمی آی اینجا

فکر نمی کردم اینقدر زود یک نفر و جایگزینم کنی..آخه باوفا می ذاشتی خاکم خشک

بشه..دیشب با هزار بدبختی تونستم فیس بوک و باز کنم متنی که نوشتم بذارم

 و عکسی که دلم می خواست تو ببینی...اما تو..آره بذار بگم حالا که دیگه

 واست فرقی نمی کنه تا نزدیکای سحر بودم گفتم شاید بیای بیای

 یک تبریک خالی بگی ...مثل یک دوست اما یک آرزوی

محال بودوقتی اومدی و پیجت و دیدی و عکسمو دیدی و متنم و دیدی و حتی...

امیدوارم هیچکس تجربه نکنه اون حس و ...احسان شکسته ام..

اونی که اونجاست قدرتو بهتر می دونه؟نه؟

 بهش بگو وقتی سرشو می ذاره رو پاهات می خوابه حواسش باشه یک روز اون

آرامش و از دست نده..می دونی چه بلایی سرم اومده؟ میدونی تا دیوونگیم چیزی

نمونده؟بپرس از هرکی می خوای بپرس...

 

 

به کجا چنین شتابان در فراسوهای آدم بودن و نوستالیژی سرعت..

سمفونی تلخ باکرگی و تلاش برای رسیدن به هدف هایی که امروز

 بایم آرزو خواهند بود و فردا روزمرگیشان دلزده ام می کند..

گاهی به وزن سکوت که فکر می کنم در بی وزنیزمان گیر می افتم

و این چه حس تعلق پذیریست افتادن میان وزن و بی وزنی...

دلم می خواهد شراب بنوشم به سلامتی ابدیت زندگی شاید

این همه چیزی باشد که جوانی برایم به ارمغان می آورد

 شاید اکنون فصل نوشیدن شراب باشد

فصل چیدن گلهای نسترن و دوستانی مست از نوشیدن شراب زندگی...

لحظه نوشیدن این شراب لحظه آغاز زندگی من بود درست

20 سال قبل و من اکنون باید شادمانه سرود زیستن سر دهم

چرا که از میان میلیون هافرصت بودن میان این دنیای خاکی

 من اجازه ورود یافته ام...

و حال که قدم در اولین روز از اولین ماه از سومین دهه زندگیم می گذارم

دلم باران می خواهد و یک فنجان صداقت..

میخواستم برانداز سلطه باشم تا جنگلهای

انبوه برویند و آبی دریاها فزونی یابد و کودکان جهان آزاد شوند

پایان عصر بربریت را میخواستم مرگ آخرین

پادشاه را وقتیکه دوستت داشتم میخواستم

درهای حرم سراها را بشکنم سینۀ زنان را از دندان مردان

رها کنم وقتی گفتم دوستت دارم میدانستم الفبای تازه ای برای شهر

 بی سوادها اختراع میکنمو به مردم شرابی میبخشم که نمیشناسند

همان شراب زندگانی را می گویم

 

 

آری سمفونی تلخ باکرگی که سالهاست جنسیتم را همراهش یدک می کشم

تو که رفتی ماه هم راهش را کشید و رفت...

فکر می کنی برای فریب دادن شب چقدر باید مهربانی کرد؟

اسارت به جرم سبز بودن در خواب تجسم آزادی..

میان روزگاری که رسیدن سهم آنهاییست که هیچگاه

ندویده اند و سهم من و تو ایستادن در انتهای تردید..

ترجیح می دهم همانند برده ای خفته تجسم آزادی

کنم میان این روزهایی که تیشه بر ریش گلها می زنند

 تنها به جرم سبز بودنشان.. بیدارم نکن بگذار

خواب آزادی ببینم...

دلم تنگ شده واسه اون جمعه که آزمونه تعیین سطح وکالت داشتم یادته

 ٣ساعت باهات حرف زدم یادته گفتم خوابتو دیدم....

دلم تنگ شده یادته ٣ ساعت تو گفتی و من گفتم

 یادته از موندن گفتی یادته؟

نوشته هاتو خوندی یادته قول دادی یکیشو بذاری اینجا..اون بوسه رو یادتهه؟؟؟

با چه ذوقی امتحان دادم با چه ذوقی زنگ زدم داداش صدرا

با چه ذوقی گفتم احسان برگشته برگشته...

هیچکس اونروز از من خوشحالتر نبود تو دنیا...

بازم هرشب مثل اون شب خوابتو می بینم اما...

حالا تنها کاری که می تونم بکنم اینه که نصفه شب بشینم قرآن

 و باز کنم با خدا حرف بزنم واسه سلامتیت دعا کنم

 از داداش صدرا بپرس اون بهت میگه...اون شب یادته ساعت ۳ شب

زنگ زدم داشتی برمی گشتی از سر کار تو اتوبوس بودی یادته؟

حرف زدیم از هم گفتیم از اینکه قراره همه چیز درست شه..

احسان اون ایمیل و یادته؟ یادت زیر موضوع تحقیقت واسم

چی نوشتی؟عارفانه...

 

ما کنار دیوارهای کهن / خواب اسب‌هایی را دیدیم /

که روزی / روزگاری / وسعت دشت‌ها

را شیهه می‌کشیدند...

 

هنوزم اتاقم رنگ تورو داره بوی تورو میده شاید خیلی چیزا

ازم می خواستی ولی دستم خالی بود

و حالا امروز تولد ۲۱ ساگیم بدون حضورت..

می دونستم دستهات یک روز ویرون می شن مثل اون زمستون ...

دلم می خواد معلق باشم میون زمین و آسمون چند ماه بیشتر به ۳سالگی

عشقم نموندهعشق یک طرفم و من همه این ۳سال و

 هرچقدر عمر کنم دعات می کنم ..

کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم کاش بودنمو باور می کردی

 دیشب به رسم هرشب خوابیدم بعد از سحر اومدی تو خوابم

 میون چشمام مثل همیشه و مثل همون خوابه اولم ..

هدیه تولدمو خدا داد همون اقیانوس و همون ماهی ... من و تو

عکستو به سینم فشار دادم بوسیدمت و خوابیدم...

تولدم...

 

 


   نفس زدنی بیش باقی نمانده است..   

 

برای خاطر تو من بیدارم هنگامی که تو در جایی دیگر بیدار

و شب زنده داری , از من دوری و با دیگران چه نزدیک

یاس ها پرپر می شوند ماهی ها می میرند...

نمی دانم فاصله بین بودن و نبودن به اندازه چیست

شاید پلک زدنی بیش نباشد...

نمی خواهم کسی در آغوشم کشد

هیچ دارویی نمی خواهم تا مرا آرام کند

فقط می خواهم دیوانه تر شوم

فقط می خواهم تنهایی زمان را به بازی بگیرم

فقط می خواهم کمی از سردرگمی ام بکاهم

و ازین تارهای تودرتویی که در خود تنیده ام رهایی یابم

فقط می خواهم در جهت باد بدوم و از تیررس نگاهها دور شوم

و در دورتر از خود دور

خورشید را در دستانم بکشم

شاید به تاریکی دلپذیرم همانند شب برسم

آنگاه بخوابم

شاید این چشمان خیره و وحشی ام آرام شدند

فقط می خواهم شادمانه از ابهامات بیرون آیم

و خودم را غرق رویا کنم

پس امید که خوب غرق شوم

تا شاید در سکوتی بی پایان آرامش تحلیل رفته ام را اندکی بازیابم

کاش می داانستی بدون تو لحظه ها چه ناشکیبا می گذرند..

چه آسان تغییر دادند تقدیر را به نفع تو فرشته ها اینجا تا بدانی..

چه آسان شعله ی شمع بال های پروانه هایم را به آتش می کشد

چشمانم...

حال که نبودن قرعه ی همیشگشم شد برای همیشه

 خاطراتم را به دست باد بسپار و یاس های منتظر به درگاهت را

 برای همیشه منتظر بگذار

قسم می خورم به پاکی آبی آسمان تا بدانی برای همیشه

 در وجودم خواهی ماند

اکنون که تمام خاطراتم قربانی سوزاننده ترین لحظات زمانه

 شدند و اکنون که من تنها مسافر پیاده راه بی پایان عشق

می خواهم تا بدانی پایان این راه تنها ابدیت خواهد بود

راه بی پایان عشق از ازل خواهد بود و ابد پایان همیشگی آن

و من حلقه ی گمشده و پیوند دهنده ی این دو..

من ثابت کردم سنگ سرسخت زمانه که در سخت ترین

 لحظات زندگی هم عشق است که پیروز است

من پیروز ماندم گرچه ابزنده ی قمار زندگی شدم

گرچه لحظات نبودنت بسان ماهی افتاده بر شن های ساحل

نفس زنان می گذرد و دیر زمانی نمانده است تا...

 

                            

           


   بی خوابی   

 

دارم تو خونه می میرم چقدر حالم بده امشب

دارم جون می کنم برگرد به غم مهلت نده امشب

کنار پنجره میرم شاید رد شی از این کوچه

چه قدر باختم نفهمیدم دو دست پنجره پوچه

نمی دونی بدون تو چه شبهایی نخوابیدم

تو هر گوشه ی این خونه فقط سایه ت و می دیدم

نمی دونم کجا هستی کجای دنیا بیداری

پس این شب کی تموم میشه شب بی تو خود آزاری

خبر ..نه..نامه نه..حتی نشونی از تو پیدا نیست

دوتا فنجون روی میزه به جز من هیچ کس اینجا نیست

بیا حالمو بهتر کن در این خونه رو وا کن

همه چیزو مهیای طلوع صبح فردا کن

طلوع کن با سحر با من بذار بشکنه
بی خوابی

بپرس از من برای کی؟ برای چی؟ تو بی تابی

 


   من امشب..   

 

نمی دونمم چمه...فقط یک بغض نشکفته داره گلومو پاره می کنه..


   دوباره زنده ام می کنی؟   

 

 

وقتی رفتی بیتاب ترین پنجره در دست هایم گریست

 

و پرستوهای مهاجر بانگ رفتن سر دادند و ققنوس پیر

 

به انتظار آتش معبد نشست وقتی رفتی

 

چهارچوب پنجره دلم بسته شد

 

و خواب زمستانی شکوفه ها همیشگی شد...

 

گرچه رفتی و حضورم را به دست باد سپردی و مهتاب شب

 

گیسوانش را به دست اقاقیای زمستانی سپرد...

 

کاش می دانستی بدون تو دیگر حتی خورشید توان تابیدن ندارد

 

بدون حضور تو دیگر شقایقی نمی روید...

 

خودت می دانی ما بدون هم مصداق خورشید و ماهیم...

 

خودت بگو دوباره چشمانت نصیب من خواهند شد؟

 

خودت بگو معجزه نفس هایت دوباره مرا زنده خواهد کرد؟

 

دستان خورشیدیت مرا از زیر خروارها خاک بیرون خواند آورد؟

 

خودت بگو عروس مرده دوباره رنگ زندگی خواهد دید؟

 

 

خودت جوابم را به دست شاپرک ها بسپار تا برایم....

 

 


   ما هردو برای هم...   

 

 

و بعد از رفتنت...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی...

ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم...

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...

پس از یک جستجوی نقره ای...

در کوچه های آبی احساس...

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید...

با حسرت جدا کردم...

و به دست باد و شقایق سپردم..

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی...

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم...

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم...

همین بود آخرین حرفت...

و برای من ماند باز همان حسرت ماهی ها

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت...

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب...

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...

نمی دانم چرا رفتی...

نمی دانم چرا شاید خطا کردم...

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی...

نمی دانم کجا تاکی برای چه...

ولی رفتی و بعد از رفتنت...

باران چه معصومانه می بارد...

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت...

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد...

من بی تو تمام هستی هم از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد...

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد...

ولی هیچکس نفهمید تو برای من جاودانه شدی..

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد...

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟...
.
.
.
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل...

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز...

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...